
می دانی، روی تمام هفده های دنیا حساس شده ام. هفده ساعت خواب. هفده دی. هفده مهر. هفده آذر. هفده بهمن. حرف های زیادی دارم برایت. حرف های زیادی دارم که خوب می دانی و به قول تو نوشتن اش این جا درست نیست. اما دلم می خواست هفده ها بهتر بودند برای ما. بهتر از این اتفاق هایی که افتاد توی هرکدامش... دیشب خس...
ادامه مطلب
نشست داستان خوانی و گپوگفت با «محمود حسینیزاد» انتشارات دُرِّدانش بهمن در روز پنجشنبه، 21/12/93 میزبان استاد «محمود حسینیزاد» است. در این نشست گفتوگویی پیرامون آخرین کتاب نویسنده «سرش را گذاشت روی فلز سرد» و همچنین داستان خوانی صورت خواهد گرفت. این نشست در ساعت 17:30 الی 19:30 و در شعبۀ 3 فروشگاههای کتاب بهمن، واقع در کرج، گلشهر، خیابان درختی، فروشگاه کتاب بهمن برگزار خواهد شد.دونقطه: امیدوارم که ببینمتان توی این نشست. :) ...
ادامه مطلب
نمی دانم. یکجوری ست که نمی شود گفت. تمام آن شب را به این فکر کردم که وقتی کسی را توی این دنیا دوست داری و هیچ وقت نگفته ای که دوستش داری، توی دنیایِ بعد هم هنوز دوستش داری؟ اصلا دنیای دیگری هست؟ بعدش دوباره دیدمش. خندیدیم. حرف زدیم و بعدش به رویِ خودم نیاوردم که اتفاقی افتاده میانِ دلم. دست تکان دادم و خداحافظی کردم. راستش خیلی وقت است که ته تهِ تمامِ این حس ها را می دانم. حالا تویِ تمامِ این روزها می گویم بیخیال. مثل اینکه زده باشی زیر سینی چای و همه چیز از همه پاشیده باشد. بیخیال....
ادامه مطلب
گمانم هیچ چیز جهان دیگر سر جایِ خودش نیست. چطور باید گفت؟ حالا هی زیر لب می خوانم «بی قرار توام و در تنگم گله هاست». بعدش چه؟ بعدش انگار بخواهند توی دلم رخت بشویند. خودکار برمی دارم و گوشۀ کاغذ دایره می کشم. هی روی هم. چندباره و چندباره. کاغذ نازک می شود. سوراخ می شود. بس می کنم و دوباره توی دلم می خوانم «در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست». بعدش می گویم آخ. آخر نمی دانم چطور باید گفت. وقتی هستی و نیستی. وقت نیستی و نیستی. وقتی که نیستی و هیچ وقت نمی شود که باشی. اصلاً من دارم چه می گویم؟ چطور باید گفت؟ دستت. درست شروع قصه از دستت بود. تمامش کنم. فقط همین را بگو...
ادامه مطلب
رجوع به گذشته یادت می آورد بارها پوست انداخته ای......
ادامه مطلب